۵_۶ سالم که بود مامانم دانشگاه کردستان درس میخوند
از اونجایی که از بچگی با بابام رابطه خوبی نداشتم نمیشد پیش بابام بمونم مامانم مجبور شد خونه اجاره کنه که منم با خودش ببره و هردو سه هفته برمیگشتیم دیدن بابام
صاحب خونه مامانم ، هرروز بدون استثنا برامون غذا درست میکرد به مامانم میگفت تو فقط درس بخون (خود خانمه سنش زیاد نبود از مامانم ۱۰_۱۵ سال بزرگتر بود ) حتی اگه مامانم غذا رو قبول نمیکرد میذاشت پشت پله ها و میرفت
به جز اون انقدر برای من خوراکی میخرید که یه کابینت پر خوراکی داشتیم
انقدر مهربون بودددددددددد انقدر مهربون بوددددددد و اون دوسالی که اونجا بودیم انقدر خرج کرد برای ما که روز آخر مامانم براش دستبند طلا خرید ولی هنوزم میگه نتونستیم جبران کنیم براش
فقط این نبود دوتا همسایه دیگه داشتیم یکیشون چندتا پسر ۲۰_۲۲ ساله بودن که هرروز صبح نون میخریدن برامون چون فقط یه بار دیده بودن نون بربری رو با اشتها میخورم
اون یکی همسایه هم یه متخصص اطفال بود که هربار مریص میشدم میومد خونه ویزیت میکرد و ...