بچها من پدرو مادرم شاغلن تایم زیادی ندارن
بعد ابجیم 8 سالشه
امشب عموم اینا میخاستن برن پارک شامم اونجا بمونن دیگه
از صبح به ابجیم گفتن آماده شو میایم دنبالت بیا باهامون بعد ابجیمم آماده شده اینا بی خبر رفتن
یعنی بخدا اشکو تو چشای خواهرم دیدم گفت لابد یادشون رفته عب نداره ولی من فهمیدم چقدر قلبش شکست