وقتایی که درس میخوندم .امتحانای پایان ترم داشتم،پابه پام بیدار میموند زنگ میزد بهم که چیکار کردی چقد خوندی .کاری میتونم برات بکنم؟وجودش،حضورش دلمو آروم میکرد.بهم ارامش میداد
وقتایی که مشکلی برام پیش میومد تازمانیکه حل میشد کنارم بود.حتا اگه نمیتونست کاری کنه بازم بووود.
یمدت روزه بودم،میگفت چطور تو گشنت باشه و هیچی نخوری اونوقت من برم شامو ناهار بخورم؟پس منم روزه م و روزه میگرفت.
اونروزا وضع مالی م خوب نبود اما انقد مغرور بودم که تا زمانی که دانشگام تموم شد نذاشتم بفهمه که تو چه فشاری م...نمیخاستم بفهمه چون میدونستم دارو ندارشو خرجم میکنه