داریم با نامزدم میریم مسافرت خانوادشم هست
خانواده من با ی ماشین میرن
من خانواده شوهرم با ی ماشین من مادرمینا خورد خوراک واس خودشون خریدن
خانواده شوهرم نفهمن مثلا چیزی ت خونشون برا خوردن ندارن بیارن تو ماشین بخوریم ب نامزدم گفتم بریم کمی خوراکی بخریم رسیدیم جلو سوپرمارکت ماشین خاموش کرد گفتم ع شیشه من پایین گفت تو کجا اصلا ضایع شدم رفت خودش خرید گفتم ی چیپس دلمزه بخر آقا رفت اومد دیدم نخرید هیچ هرچی خودش دوست داشته خریده
ما۲سال نامزدیم گفتم من بدم میاد از بستنی وانیلی رفت بود بستنی وانیلی خرید منم گفتم دوست ندارم نخوردم خودش تنهایی خورد خیلی بهم برخورد
بعد برگشته میگه همین ی ذره شد ۳۰۰هزارا جوابش ندادم
من خونه پدرم از این رفتارا ندیدم من نصف شب هوس ی چی میکردم پدرم شهر زیر رو میکرد بهم برمیخوره
خدایی خیلی ناراحت شدم بغض توکلوم