2777
2789
عنوان

شوهرم و بابام دعوا کردن

553 بازدید | 28 پست

چون شوهرم ماموریته

 میگفت از خونه بابات برو ده روزه اونجایی برو خونه مادرم بمون من سرماه میام

(الان خانواده هامون شهرستان زنجانن ولی شوهرم یزده یزد خونه داریم چند ماه میریم مونیم ولی شوهرم هر سال چهار ماه منو میزاره پیش مادرش آخرشم خانوادش بیرونمون میکنن بعد میاییم یزد ) 

مامانش بشدت اذیتم میکنه نرفتم

دعوا کردیم گفت اونجا یکیو برای خودت پیدا کردی ک نمیری گفت پدر مادر شعور ندارن بگن دخترم ده روز اینجا چه غلطی میکنی

منم عصبی شدم ب بابام گفتم

بعد بابام و شوهرم بحثشون شد رو هم تلفن قط کردن بابام با داد و بیداد گفت بیا یار دخترمنو مشخص کن ک اون یار کیه ک تو گفتی برای خودت پیدا کردی 


شوهرم بلافاصله زنگم زد فحشم داد

از دیروز دیگ زنگ نزده 

من دیروز کلی بهش پیام دادم ک ریدی تو زندگیم تو جونیم و....... 


نه زنگی نه چیزی 

امروزم استوری گذاشته ک رفته قهوه خونه 

اصلا انگار نه انگار

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یه نصیحتی دارم برات مردی که به تو تهمت میزنه که اره داری خیانت میکنی و یار جدید پیدا کردی وفلان ...مطمعن باش خودش داره بهت خیانت میکنه.شک نکن..اونم این ادمی که میگی این همه مددت میره ماموریت.

غم تو چشمای سیاهم لونه کرده

چه زندگیه این🤔


خوب چرا هی میزارت خونه این و اون

برید خونه خودتون دیگه


والا تو بگو تنها یزد چی میکنی من رو نمیبری

حتما یار داری

ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﻴﺴﺖ …ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ ,ﻧﻪ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ …ﻳﻚ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ …ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺑﻐﺾ ,ﻧﻔﺴﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ …ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ …ﻛﻪ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ …ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﻲ ﻳﻚ ﺑﻐﺾ ﺷﺪﻱﻭﺩﻟﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻱ …ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻱ ﺑﻐﺾﭘﺎﭘﻲ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ …ﻭ ﺷﺒﻲ ﻳﻚ ﺟﺎﻳﻲ …ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ …ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ …ﻫﺮ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺻﺪﺑﺎﺭ …ﻣﺤﺾ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺭﺍﻩ ﻧﻔﺴﺖ …ﺑﻐﺾ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻜﻨﻲ …ﺁﺭﻱ , ﺍﻳﻦ ﭼﻮﺏ، ﭼﻮﺏِ ﺧﺪﺍﺳﺖ .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792