خانوما از این خونه متنفرم دو سال و دو ماهی که توشم اصلأ روزای خوبی نداشتم
همش جنگ با شوهرم
خیانتش
جای کوچیکش
برای هر مهمونی که میومد دغدغه داشتم چیکار کنم چطوری جا بدم
وسایلام رو کجا بزارم اینهمه وسیله
اینجا انباری نداره و خیلی کوچیکه
تابستوناش چون اینجا کولر نداره آدم دم مرگ میره و میاد تابستون ها
صاحب خونمون مثل گدا هاست
اصلأ یجوری هست خیلی حسرت میخوره
همیشه مادر و پدر مردش رو فحش میده میگه با سگ بخوابن اون دنیا چرا منو به کسی شوهر دادن که زود مرد 😐
خیلی انرژی منفی و حسوده
همیشه میگه شوهر خوبه خوشبحالت شوهر داری
خودش دوتا دختر چهل و چهل و پنج سال داره که یکیش مجرده
با دخترش زندگی میکنن دیروز اومد خونمون دید همه فرش هارو شستم خونه تر تمیزه و چشماش رو گشاد کرده بود وسط سالن وایساده بود داشت همه جارو نگا میکرد
اصلأ ننشست بخدا یه رب سرپا بود
بعد که رفت یه دقیقه هم نشد اومدم از کابینت روغن بردارم کمرم و دستام گرفت مثل فلج ها شدم کل روغن جامد ریخت رو فرش آشپزخونه که یه روز هم نشده بود انداخته بودمش
کل زندگیم گند شد
هرچی میشورم اصلأ نمیره
خیلی از این خونه بدم میاد نمیدونم چرا شوهرم قبول نمیکنه از اینجا بریم دعا کنین بریمم