سلام
من شهر غریب زندگی میکنم از اول این قرارمان نبود حالا بماند
هیچ کس رو ندارم شوهرم اصلا کمک نمیکنه فقط به فکر خودش
هروقت بخواد خانواده اش میان یا ما میریم اوایل خانه مادرم زیاد میرفتیم ولی بعد از اینکه بچه ها مدرسه میرن شده ۳ ماه یک بار یا بیشتر
رفیق بازه به شدت ،ماشین باز سالی یکی عوض میکنه مگه صفر باشه ۳ سال نهایت نگه داره الانم زیر بار قرض یکی از ماشینا هستیم
یا اسب میخره یا میره سراغ باغش به اونا برسه نمیدونم خیلی روم فشاره
میره بیرون میاد تازه توقع داره من با روی باز باهاش رفتار کنم و بهش برسم ….
اخم و تخم هم بکنم دعوامون میشه ، زیاد دعوا میکنیم به خاطر بچه ها کوتاه میام
مثلا امروز باز میخواست با دوستاش بره ،برداشته یه نیم سکه بهم میده چون عیدی بهمون نداد الانم تولد بچه هاست ، همرو یکی میکنه، میگه بفروشیم بریم مسافرت
همش ما تنهاییم ، فعلا نمیتونم برم بیرون بچه دومی کوچیکه فقط باید بگیرم بغل ، کالسکه هم واویلا است بردم بیرون به جوی آب برسی یا خیابون خیلی برام سخته
خار پاشنه دارم آرنج درد دارم، از صبح فقط کارتون میگیرم دخترم هم یا مدرسه است با خونه تو گوشی یا کلاس
احساس میکنم دارم خیلی زود پیر میشم ، اون همش به فکر خودشه