دوساعت بود دتشتم تو آشپزخونه کارمیکردم
بچه بزرگمو شوهرم خوابیده بودن،برای صبونه ی شوهرم ودخترم داشتم لقمه اماده میکردم ببرن
بچه کوچیکم شیرخواست وقتی میاوردم انگشتم موند لای پایه مبل بدجوووور درد گرفت اصن فک کنم شکسته
گریه کردم و شوهرم بیدارشد وگف ای باباا یه روز خواستم زود بخوابما😒
منم گفتم زهرمارت بشه اون صبونه بخاطر تو اینجوری شدم..
چن تا حرفم بارش کردم..
اونم پاشد نونارو خرد کرد ریخت توآشپزخونه ای که تازه تمیز کرده بودم گف غلط میکنی بمن صبونه میزاری..
الانم نشسته آشپزخونه و بچه هم رفته بغلش..
نمیدونم چه سری یه بانوشتن اروم میشم