برادر شوهرم مهندس کشتیه ... امروز بعد سه ماه اومد خونه ...
شوهرم ادمیه تا یه پسر پیشش باشه یادش میره زن داره ...
از باغچه که خواستیم بریم خونه به پدرش گفت فلانی هم با خودت بیار تا من داداشم بیارم...بعد از من پرسید با من میای یا پدرم اینا . منم دیدم دلش نمبخواد باهاش برم گفتم با پدرت میام... بعد گفت چون حامله ای میخوام زیاد تکون نخوری ...
و از اونجا ضایع شد که برادرشوهرم گفت من میخوام تو باغچه بخوابم ... بعد دوباره شوهرم دید تنها شده به من گفت میای یا نه؟ منم گفتم با پدرت میام .
کلا دلش نمیخواد با من باشه ... منم اگه بعضی اوقات باهاش جایی میرم چون راهی ندارم مجبورم