امروز زود از سرکار درومده بود گفته بودن زود بیا کمک کن بچه رو نگه دار شب مهمون دارم بازم با دوستاش رفته بود یکی دو ساعت بیرون نگفت از تو گوشیش فهمیدم
فردا هم گفت شیفتم تو گوشیش دیدم با دوستاش قرار داره برن کوه
یعنی چی آخه
میگه با من کاری نداشته باش خودتو از چشمم میندازی
محبت کنم انگار به مجسمه کردم
آخرش اینجوری
هرروزم مگه دوست میشه خسته شدم با بچه میاد روزی دو ساعت میبره بیرون برمیگردونه بعد دهنمو باز کنم کولی بازی درمیاره که تو فلانی و من بهتون وقت گذاشتم
تو خونه هم نمیمونه مهمون بیاد با مهمون میاد تو
قبلنا هفته ای یبار ظرف میشست اونم دیگه نمیکنه
من بچه نمیخواستم اینجور گرفتار شدم همه چی رو شونه منه انگار
با بچه شلوغ و لجباز نه میتونم غذا بپزم نه به خودم برسم نه خونه
تنها پارک میبرم تنها بیرون میریم تنها تو خونه دهنم صاف میشه باباش راضی نمیشه تو خونه یه لحظه گوشیشو بزاره زمین
۱۰۰ بار صداش کنم نمیشنوه
دروغم به کاراش اضافه شده