پسرم نه شیر میخوره نه خوابش میبره همینطوری زل زده بهم مجبورم بیدار بمونم🥱از بیخوابی نشستم دارم دفترچه خاطراتمو میخونم 😩اون اوایل کع حدودا دو سه ماه از عقدمون گذشته بود، یه بار شوهرم گف ما با دوستامون به هم دیگه داداش میگیم مث شما دخترا اسم همدیگه رو نمیگیم
بعد من از فرداش به این دو سه باری گفتم داداش به شوخی😐 خیلی عقلم کم بود اونموقع هیچی حالیم نبود، بعد این خیلی بهش برخورد قهر کرد، قهرمون بالا گرفت مامانم اومد واسطه شد، گف چرا قهر کردین شوهرم گف این به من میگه داداش،، بعد مامانم چند بار باهام دعوا کرد بعد پیش خاله هامم گف اونام کلی حرف بارم کردن
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
نه این خیلی بهش برخورده بود، کارد میزدی خونش درنمیومد
بچه بوده
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی