مثل چنروز پیش من
تو داروخونه بودم یه اقایی مسن اومد نشست کناریمن رو صندلی آ شروع کرد بحرف زدن انگار صد ساله منا میشناسه
میگف تو برا کی اومدی
من برا خودم اومدم اخری عمری میخاسیم بریم عشق وحال حالا قند دارم گفتم قند که چیز مهمی نیس
گف انسولین میزنم
دیدم وااای داره ادامه میده پاشدم رفتم گفتم صدام زدن