تقریبا ۶ ماه هست عروسی کردیم
تو این مدت بحث زیاد داشتیم اما اصول احترام ، باز بودن راه ارتباط مثل تماس و .. و جدا نبودن رو رعایت میکردیم ، این اواخر ولی نقض شدن ، من یه سقط داشتم و روحیم چه در بارداری و چه بعدش به هم ریخت
تو اون دوران خیلی بحث داشتیم و اثرات بدی تو ارتباطمون گذاشت ، یکیش این بود که تا کوچکترین بی توجهی از سمت همسرم میدیدم احساس خفگی بهم دست میداد و باید میزدم بیرون از اون فضا و راه میوفتادم سمت خونه پدرم گرچه کوچک ترین چیزی نمیگفتم و کسی متوجه مشکلمون نمیشد و برمیگشتم ، چندین بار اتفاق افتاد و نهایتا صحبت کردیم که این رفتار رو انجام ندم و اگر تو شرایط بدی از نظری روحی بودم حتما متعهد باشه بشینه و گوش کنه تا حرفامو بزنم ، همه چی تقریبا نرمال بود تا اینکه ۳ روز پیش به خاطر بیماری دلم میخواست همسرم توجه بکنه یکم کمک بده بهم ، رفتم باهاش صحبت کنم دیدم انگار تو حالت قهره ، گفتم صحبت کنیم گفت نمیخوام ، اصرار کردم چرا نمیخوای گوش بدی محل نداد و گوشی رو برداشت ، بازم اصرار کردم پاشد بره تو اتاق جلوشو گرفتم و با گریه ازش درخواست کردم بمونه تا حرف بزنم یکم ولی هلم داد اونور و دستمو از خودش جدا کرد و رفت و گفت ولم کن ، منم گفتم ولت میکنم و با وسایل ضروری که برا سرکار رفتنم لازم بود زنگ زدم پدرم اومد دنبالم و رفتم ،
خیلی حس اضافه بودن و تحقیر شدن داشتم به خاطر اون رفتارش ، واقعا حس کردم ازم متنفره ، تا فرداش یه پیامک سلام فقط داده بود که جواب ندادم و فرداش گفت رفته یه شهر دیگه پیش دوستاش ، خیلی دلم شکست ، شبو اونجا مونده بود و امروز که میشه روز سوم رفتن من تازه برگشته و پیام داوه بود که من رسیدم هروقت خواستی بگو بیام دنبالت ، من حاضرم جدا بشم ولی اینطوری نرم ، خیلی درناکه برام اینطوری وسط زندگی ولم کرده از نظر عاطفی ، درصورتی که محبت و علاقه ش منو مشتاق ازدواج باهاش کرد ، واقعا حس میکنم این بی تفاوتیش یه فاصله انداخته تو دلم بین من و اون ، نمیدونم چیکار کنم