زهرا دوست قدیمی من ک از دوران کودکی میشناسمش چن سالیه عروس فامیله و ی مدت بینمون فاصله بود هرزگاهی همو میدیم ک اونا با فامیلا گروهی مسافرت... میرفتن یهو ماهم وارد جمعشون شدم
خونه هم دیگ گروهی فامیلا چنتا رفت آمد کردیم خیلی خوش میگزارد خوشحال بودیم تا اینکه ی شام خونه ما بودن فردای اون شب پیش ی فامیل( ک اسم مستعار میگم مریم) بد منو گفته بود و حرفاش ب شدت ب من آسیب زد
مریم ک با زهرا تو این گروه بودن رابطه چندان خوبی نداشتن
مریم پس فردای ث خونه ما بودن با زهرا با من تماس گرف و همه حرفای ک زهرا درمورد من هرجا پر کرده بود رو بهم گف من ب شدت شوکه شدم ولی همه حرفاشو زهرا گفته بود چون قبل هم چن نفر بهم گفته بودن وارد این گروهشون نشو حرفای خیلی بدی میزنن و زهرا ک نمیدونم چرا از من کینه داشت و انگار قسم خورده منو نابود کنه و من شوکه از اینکه چرا مگ چیکار کردم داشتم دیونه میشدم