2777
2789
عنوان

با یه پسر کره ای دوست بودم

149 بازدید | 10 پست

خیلی خوب بود خیلی دوسش داشتم و واقعا رابطمون خوب بود ولی چون نمیتونستیم کنار هم باشیم دیگه به هم پیام ندادیم توافقی (خیلی کمممم) ولی همدیگه رو دوست داریم هنوز

گفت یه روز میام ایران و باهات ازدواج میکنم... 🥲

حالا من اگه کسی بهم پیشنهاد داد قبول نکنم؟ 

چند وقت پیش یه مورد خوب بهم پبشنهاد داد ولی من دلم پیش اونه فقط 

کونگ فو کار ☯....سادیست...دکترای همه چیزدانی...از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست... 

شب بخیر حوصله داریا

هروقت امضام دیدین 💜لطفا برای سلامتی خانوادم 💋صلوات بفرستین💖لایک کنین💖💜💖💜💚 منم صلوات بفرستم واستون💖💖💖💖💖💖💖 خـدایـا ببخش من و فردا مسیر درست و جلو راهمون بزار محتاج صلوات همتون هستمم برای زنـدگـیم💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

چطوری دلت میاد چشای بچتو از چشم درشت و کشیده ایرانی تبدیل به چشمای تنگ و ریز کنییی😂😂

تو میتونی خیلی ساده از کاربریِ من بگذری، میتونی هم از ته ته قلبت برام بخای که دیگه پشت کنکور نباشم ، با لبخندو از ته قلبت😀❤️ اینجوری دنیا مجبوره بهم آسون بگیره بزاره منم برسم به دانشگاه و رشته‌ی مورد علاقم 

چطوری دلت میاد چشای بچتو از چشم درشت و کشیده ایرانی تبدیل به چشمای تنگ و ریز کنییی😂😂

عاشقشممم 🥲🥺

کونگ فو کار ☯....سادیست...دکترای همه چیزدانی...از دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست... 

عاشق و اسیر و رامت

دیوونه هر کلامت

یه روزی میام تو دامت اما حالا خیلی زوده💃

🌾 نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک ۴-۵ ساله‌اش می‌آید. امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه... پاورچین، بی‌صدا، کاملا فضول، رفتم پشت چشمیِ در. بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله... بچه: بعد از اینجا کجا میریم؟ مامان: امروز دیگه هیچ جا، شنبه ها روز خاله بازیه... کمی بعد بچه می‌پرسد: فردا کجا میریم؟ مامان با ذوق جواب می‌دهد: فردا صبح میریم اون جا که یه بار من رو پله هاش سُر خوردم! بچه از خنده ریسه می‌رود... مامان می‌گوید: دیدی یهو ولو شدم؟ بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا... مامان همان‌طور که تی می‌کشد و نفس‌نفس می‌زند می‌گوید: خب من قوی‌ام. بچه: اوهوم... یه روز بریم ساختمون بستنی... مامان می‌گوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.‏ نمی‌دانم ساختمان بستنی چیست؛ ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوب شور هم حرف می‌زنند. بعد بچه یک مورچه پیدا میکند. دوتایی مورچه را هدایت می‌کنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راه پله پیاده‌اش می‌کنند که "بره پیش بچه هاش و بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم". ‏نظافت طبقه ما تمام می‌شود. دست هم را میگیرند و همین طور که می‌روند طبقه پایین درباره آن دفعه حرف می‌زنند که توی آسانسور ساختمان بادام زمینی گیر افتاده بودند. مزه‌ی این مادرانگی کامم را شیرین می‌کند. ‏مادرانگی که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده. مادر بودن که به مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست. ساختن دنیای زیبا وسط زشتی ها، از مادر، مادر می‌سازد. 🌸✏️سودابه فرضی‌پور

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792