نمیدونم چرا من عروس شدم اون سرماخورد و باید اونو میبرد دکتر و درمانگاه
سر دخترم زایمان کردم که اونطوری اونوقت تازه میگفت باید تو هم باهام بیای که مامانم بچه را ببینه
سر پسرم هم که یهو اعلام کرد دخترم سومیش تو راهه و شوهرش هم کارش راه دوره (که شوهر من بره بهش هر روز سر بزنه و نازش را بکشه
این وسط من همیشه نخودی بودم
تازه دوران بارداری وحشتناکی داشتم و کمک حال هم نداشتم اونوقت مادزشوهرم میگفت پس قدیما چه میکردن که هفت شکم میزاییدن