2777
2789
عنوان

بالای قبر بچه‌شون کتک‌کاری کردن

510 بازدید | 15 پست

دخترعموم 19 سالش بود. چند وقت پیش تصادف می‌کنه و فوت می‌شه. عمو و زن عموم توی پروسه طلاق بودن. هنوز چهلم بچه نشده بود یه روز عموم رفته بود سر خاک دید زنش و قامیلاشم اونجان. خلاصه بحث و درگیری می‌شه و فامیلای زن عموم عموم رو می‌زنن. الان از عموم شکایت کردن. خیلی دلم برای آبروی اون بچه می‌سوزه. 

بی‌لیاقتا نذاشتن چهلم دختر جوونشون بشه بعد اینکارا رو می‌کردن

حس می‌کنم روحش تو عذابه

صدف دریایی / بسیار نادر   / در صورتی که در مورد ارشد سوالی توی ذهنتونه باهام در میون بذارید / اگه الان اونجایی هستی که فکر می‌کنی آخرشه, فقط به این فکر کن که خیلی‌ها از موقعیت‌هایی جون سالم به در بردن که هیچ‌وقت تصورش هم نمی‌کردن. به جای اینکه زندگی رو تموم کنی, درستش کن./ همه‌تون رو دوست دارم (به جز اونی که خودش می‌دونه).  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خدا رحمتش کنه چقدر سخت...

اینجا برای عقده گشاییهاتون نیس ، وقتی با اسی حرف میزنم پابرهنه نپر وسط حرفامون، خود اسی ۱۰۰متر زبون داره اخه بدبخت تو رو چه به نصیحت کردن و چرت و پرت سرهم کردن نظری هم داری بذار واسه خودت چون حوصلم نمیکشه دیگه بخوام تورو ادب کنم اون کار مادرته که سهل انگاری کرده ....مستقیم بیا برو توووی کوووووووووووووووچه

حس نکن

اون الان از این ننه بابای بیشعور راحت شده اتفاقا

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی

راحت شد اون بچه، حالا اینا جفتشون بعد یه مدت خیلی عادی میرن به زندگی شون میرسن 

و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می‌کشند گریه کردم. دخترهایی که بعدها از خود متنفر می‌شوند و مثل یک درخت توخالی ، پوسته‌ای بیش نیستند. و عاقبت به روزی می‌افتند که هیچ جای اندامشان حساس نیست، روح و جسمشان همان پوسته است، و خودشان نمی‌دانند چرا زنده‌اند…

2790
2778
2791
2779
2792