منم عقد نگرفتم گفتم عروسی میگیریم
عروسی نگرفتم سفر انچنانی هم نرفتم خونه هم نخریدیم
حتی همون موقع لباس عروسم نپوشیدم ،فقط رفتیم دو تا خانواده ها رستوران ، اتلیه هم نرفتیم،از من احمق تر هست ؟
نزدیک دو سال تو عقد بودیم مادر همسرم فوت شد اون وسط منم به خاطر همین سعی میکردم هواشو داشته باشم چون عزاردار بود ،شوهرم پول نداشت چون اون موقع قرض کرده بود که کارشو گسترش بده که درامدش بیشتر بشه ، از اون ور با خانوادش دعوامونم شده بود و تا چند وقت خواهرش حتی نمیذاشت شوهرم خونشون غذا بخوره و خلاصه اینا باعث شد که نتونیم تا سال مامانش صبر کنیم و مجبور شدیم زودتر بیایم خونمون
من از شوهرم خواستم که عروسی بگیریم ولی هر دفعه دعوامون میشد و من دلم براش میسوخت چون مادر که نداشت خانوادشم که از دشمن بدترن براش ،میگفت من اگه عروسی بگیرم هم کسیو ندارم که بیاد
حالا همیشه فک میکنم که هیچ ارزشی واسه من قائل نشده هیچ کاری برام نکرده
پدرش با ازدواج ما مخالف بود و روز عقد نیومد ،هر دفعه شوهرم اینو میگه که به خاطر من جلو باباش وایستاده و کلی جنگیده و همین از نظرش یعنی من براش ارزش دارم
الان باید تشکر کنم که اومده منو گرفته ؟ی بار باید اینو به شوهرم بگم اه