وای پدربزرگمفوت شده بعد خونه پدربزرگم بودیم عروس زنموم همش میگفت برو پیش (من)بشین برو باهاش بازی کن من خودمم عزادار و ناراحت بچه رو میفرسته پیش من بعد میخواست بره بیرون به من گفت بچم خوابیده بیدار شد از کیفم شیرشو بده کنارش بشین مواظبش باش:/خب زن مگه بچه منه بچه آوردی مسئولیتشو گردن بگیر بعد منم به زنموم که مادربزرگ بچه میشه سپردم و خودم برگشتم خونه چون کار داشتم
الان بنظرتون زشت شد؟احساس میکنم در امانت خیانت کردم:/