صبح پاشدم برم پارک یکم ریلکس کنم
انقدرررر شلوغ بود انقدررر شلوغ بود میخواستم جیغ بزنم وسط پارک
عینکمم نبرده بودم چشام از آفتاب میسوخت
گفتم بیخیال از همینش لذت ببر پادکست گذاشتم گوشم
داشتم گلا رو میدیدم کیف میکردم یه توپ محکم خورد تو صورتم
میترسم دماغم کج شه
بعدش گفتم بیخیال اصلا برم کتابخونه کتاب جدید بگیرم
کتابخونه هم بسته بود 😒😒
دیگ نمیکشمم 🤣
عرق کردم کلی میخوام برم حموم ولی پریودم خونریزی دارم زیادد
حالا اومدم خونه مامانم میگ بیا سفره رو پهن کن میگم دارم لباس عوض میکنم
با داداشم دارن بهم فوشمیدن ک هروقت ازت یه کار خواستیم نمیکنی اومدم گفتم دوتا بشقابه دیگ چرا انقدر میپرین به من داداشم اومده زد تو صورتم هنوزم دارن به من فوشمیدن
تقصیر من چی بود اخه