یه دختر عمه دارم چند ماهی ازم بزرگ تر
دو تامون هنوز مجردیم
آدم حسودی نیستم نسبت به بقیه
اما نمیدونم چرا نسبت به این هستم
چیز خاصی نداره که من نداشته باشم
اما نسبت بهش یه حس بدی دارم
دلم نمیخوام ازم بالاتر باش
نسبت به هیچکس اینجوری نیستم فقط نسبت ب اون این شکلییم
مثلا بحث ازدواج
خیلی برام سخته زودتر از من ازدواج کنه خیلی
دیوونه شدم بخدا
نمیدونم چرا اینجوری شدم
چند وقت پیش بحث خاستگار بود گفت برام خاستگار اومده
منم گفتم بسلامتی دیدی گفتم تو زودتر شوهر میکنی
گفت نه بابا ردش کردم
ولی خدا کنه وقتی من ازدواج کردم با ازدواج تو زیاد فاصله نیفته چون دختر عموم و عمم همینجوری شدن یکیشون زود ازدواج کرد اون یکی هنوز ازدواج نکرده این و بت یه لحن عاجزانه و دلسوزانه ای گفت
احساس میکنم زد بهم
یا ب مادر بزرگم گفتم رفته بودم حرم یه خاستگار کتیم اومد اونجا گفت نه اینا بدرد نمیخورن دروغ آدم بدبخت میکنن
اما دختر عمم گف یه نفر یکی رو بهش معرفی کرد ۱۰ سال ازش بزرگ تره گفت عالیه و...