شوهرم ما رو از عید گذاشته زنجان خونه مادرش خودش رفته یزد البته مام یزد بودیم ولی هر سه ماه از بهار مارو میزاره خونه مادرش میگ تنهاس خودش تنهایی میره میاد
اخرشم با حنگ و دعوا میریم یزد میگ نمیریم من میگم پیش مامانت نمیمونم و بزور میرم شوهرم بجز خودش 4 تا داداش داره ک خونشون جداس
پسرم دیروز مریض شده شوهرم دیشب زنگ زد گفتم شربتش تموم شده کسی نبود بره بگیره شربت پسر عموشو بهش دادم اونم جنی شد چرا نگفتی و فلان گفتم تو ک اینجا نیستی میگفتم چیکار میکردی گفتم فردا میبریم دکتر
بعد مادرشوهرم اینا خاب بودن زنگش زده داد بیداد کرده چرا نبردین دکتر تشنج کنه چی حتی فحششم داده
بعدم زنگ زد بهم منو فحش داد گفتم چی میگی بچه خوبه فردا میبریم دکتر خب
گفت کی رم تو دهن بابات
روش قط کردم
نوز زنگ نزده
مادرش از صبح مخ منو خورده میگ عرضه نداره اگ مرده خب زنو بچشم ببره با خودش چرا گذاشته اینجا ک الان اینجوری میکنه میگ گوه بقیه پسرام تو دهنش میگ امیر(شوهرم) نه گوزه صدا بده نه چسه بو بده و......
بخدا خستم کردن این خانواده روانی
ولی چیکار کنم دوتا بچه هام پامو بستن
شوهرم رفت اخر ماه بیاد میخام برم خونه مامانم برنگردم بگم تا نیومدی نمیام بیا تکلیفمون مشخص کن ک چرا ما رو سه ماه اینجا اسیر میکنی وقتی نه خونه ای داریم نه احترامی برامون میزارن
میخام عصر بگم بابام بیاد بی صدا برم
مغزم هنگ کرده