لطفا تا آخر بخونید
بچه ها یه مدته زیاد راجب این موضوع تاپیک میزنم شاید بشناسید منو
اول از همه چی بگم ک خونه نداریم
منو شوهرم بچه شهرستان های زنجانیم ولی کار شوهرم یزد هست شوهرم اول عروسی گفت اینحا رسمه باید یکی از پسرا پدر مادرشون رو نگه داره گفت من پسر اخریم من موندم، گفت تو باید با مادرم زندگی کنی خلاصه دعوا شد با کلی مکافات منم با خودش رفتم یزد ولی در سال 4 ماه پیش مادرش بودم ک شوهرم تنهایی میرفت یزد میومد (شوهرم میگفت مامانم تنهاس و دیر زبون وا کردن پسرمم بهونش شده بود میگفت اینجا باشه بین بچه ها زبون وا کنه) خلاصه چندین بار تا الان خانوادش بیرونمون کردن ولی شوهرم بخاطر یه خونه ک بهش برسه چسبیده بهشون چون شوهرم خونه رو ساخته
پارسالم گفت کلا میمونیم پیش مادرم برنمیگردیم یزد ولی باز خانوادش بیرون کردن مارو
رفتیم یزد
عید باز اومدیم خونشون چون خونه نداریم مجبوریم بیاییم اینجا
الان من اینجام از عید (منو نبرد گفت بخاطر بچه ها بمونم البته گفت برای همیشه بمون) ولی شوهرم چند روزه رفته یزد تنهایی، تا حرف اینو میزنم ک اره اینسری اومدی با هم برمیگردیم جنی میشه میگ حرفشو نزن میمونی اونجا پیش مادرم
دعوامون شد
امروز میگ دو روز دیگ قرار داد خونه تموم میشه(خونه یزد اجاره ای بود میگ قراردادش تموم شده) میگ وسایلارو میزارم تو انباریم تا خونه ای ک پیدا کردم بازسازیش تموم بشه ( حس ششم میگ داره گولم میزنه چون اون روز بهش گفتم اونجا بمون تا بازسازیش تموم شد خونه رو جابجا کن بعد بیا برگشت عصبی گفت حالا شاید بازسازیش یه ماه طول بکشه سه ماه طول بکشه یه سال طول بکشه)
چیکار کنم بنظرتون؟
شما بودید چیکار میکردید؟؟؟؟