من واقعا ی پارانوئیدی ام شکاکم شدید نسبت ب همه
متنفرم از کسایی ک بخوان ب نامزدم نگاه کنن یا اون بهشون نگاه کنه
ازین قبیل داستان هام ک میشنوم حساس تر میشم
ی همکلاسی داشتم 15 سالگی ازدواج کرد الانم(17) طلاق گرفت
شوهرش 16 سال ازش بزرگتر بود ب حدی زشت بود ک نگو پول نداشت ک خرجشونو پدر شوهرش میداد پسره ی وجب بود بخدا دختره همقد خودش یا بلند ترم بود هیکلشم عالی ساعت شنی بعد بخاطر خیانت پسره جدا شدن از ظهر حال سکته دارم
وقتی اون خیانت کرد بقیه چی؟
وقتی ب اون پا دادن دیگه واقعا نمیتونم ب نامزدم اعتماد داشته باشم دارم روانی میشم از بس فکر چرت کردم بخدا دست چپم یجوری تیر میکشه و درد میکنه ک انگار ترکش خوردم
پشت سرمم هنوز از دستم دردش بدتره