چن هفته پیش ی سفر قم یهمون خورد از طرف دانشگا منو رفیقام زفتیم باهم
نزدیکای قم ک شدیم دیدیم سرگروهمون دارن اسمامونو میگن ک تو کدوم اتاق برییم
برای مارو خوند و متوجه شدم ده نفری بهمون اضاف شد مام یکم عصبی شدیم بهمدیکه گفتیم ک یکی اعتراض کنه
منم ب سرگروه گفتم ک چرا اینهمه ا۱ضافه کردین شما ما راحت نیستیم یهو دیدم رفیقام هی خنده میکنن و میگن عصاب تعطیل عصاب0.. تو نمیگفتی سنگین تر بودی.. اونم حلوی این همه ادم
منم گفتم لزین ببت خواهشا کاراتونو ب من نسپارین
تا خوده قم هیچ حرفی نزدم واقن ناراحا شدم از برخوردشون
خلاصه رفتیم تو اتاق من ببخشید با تاپ بودم چون خیلی گرم بود یکمم دستام لاعره دیدم رفیقام با چناا دختره دیگه منو زیر چشمی نگا میکنن و هی حرف میزنن باهمو میخندن
رفتیم دور بزنیم من گفتم بریم اینجا من برا داداشمو خواهرم سوعاتی بخرم؟ گفتن ما لب خیابون دوس نداریم
هر جا خواستن من باهاشون میومدم ولی اونانه... تاایتکه وسط پاساژقندخونم افتاد یکی از دخترا بهم گفت ما داریم میری بالا سورتمه سواری من گفتم نمیتونم حالم بده اونم سرشو تکون دادو رفت حتی رفیقام واینسادن حداقل ی حالی ازم بپرسن
تو شهر غریب رفتم از ی مرده پرسبدم ک ادرس اینجارو بده من اسنپ بگیرم اومدم خونه دیدم یکی از رفیقام عکس دست جمیعرو استوری کرده ولی عکس منو برش داده بودد
منم چون از برخوردشون بدم اومد ازون ببت با سرگروم رفتم تفریح و زیارت... تا شب بیرون بودیم با سرگروهام منو تو لابی هتل دیدم اثلا محل ندادن
تو اتاقمون میرفتم تو ی اتاق دیگه کلی خنده میکردن من همش تنها بودم
کیک خریده بودن ی تاروف نکردن بهم
صبحوته شد من رفتم کارت صبحونه رو برای خودمو بچه ها گرفتم تو ی میز 7/8نفره نشستم دیدم اصلا محل ندادن رفتن ی جای دیگه رو ی میز دیگه نشستن منم دست خودم نبود اشکم هی میریخت
خلاصه این چنروزم گذشت و ب رفتارای گنشون ادامه دادن منم اومدم خونه از گروه همین رفیق صمیمی لف دادم شمارشونو پاک کردم و انفالو کردم
کارم زشن بود؟
سما بودین چیکار میکردین