هیچوقت این خواب رو نمیتونم فراموش کنم ... حتی اگر فراموشی بگیرمم این خواب از ذهنم نمیره ...
بچه که بودم هفت سالم بود با دخترعموم که همسایمون هست و از من سه سال بزرگتر بود بازی میکردم .. یک روز از مامانم پرسیدم که بابای نازی کجاست ؟ گفت بهم که عموت فوت شده و به خودش چیزی نگو غصه بخوره ... وقتی عموم فوت شد دخترعموم فقط سه سالش بود ...
یک شب قبل خواب گفتم کاش میشد این عمومم رو میدیدم و با هم بازی میکرد ... همون شب خواب دیدم ورودی یک باغ هستم و عموم رو دیدم بهم گفت ؟ منو میشناسی ؟ خودت منو صدا زدی منم اومدم پیشت ...گفت من بابای نازی ام ( اینجا اسم شناسنامه ای دخترش رو گرفت که من نشناختم حتی از اسم شناسنامه اش خبر نداشتم اما بعد با اسمی که دخترش رو صدا می زدیم آورد شناختم) دیدم چهره اش نگران و ناراحتی و پر از ناامیدی بود بهم گفت مراقب نازی باش ... من نفهمیدم چرا این حرف رو زد اما بعد چند ماه یک حادثه برای نازی اتفاق افتاد و از ۱۰ سالگی تا الان یکی از دستاش رو نمیتونه تکون بده
... دستمو گرفت و با هم به داخل یک دشت سرسبز رفتیم ... با هم قایم موشک بازی کردیم و کلی بازی دیگه ...بعدش دوباره برگشتیم به ورودی یک باغ که عموم گفت من باید برم ... منم ترسیدم گفتم منو تنها نذار عمو با خودت ببر .. چون نمیدونستم دارم خواب میبینم .. عموم لبخند زد گفت نگران نباش الان از خواب بیدار میشی