تو رفاه زندگی میکردم در شرف مهاجرت بودم که عاشق همسرم شدم ایشون هیچی نداشت نه پول نه خونه نه ماشین بیکارم بود کسیم حمایتش نمیکرد ولی من با مخالفت خانوادم باهاش ازدواج کردم بی پولی زیاد کشیدم ولی الان شغل خیلی خوبی داره کلی کارمند زیر دستش کار میکنن
دلم برای تو تنگ میشود گاهی و عشق آبی کمرنگ میشود گاهی...