این داستان برمیگرده به تقریبا ۴۰ ،۵۰ سال پیش
ولی تازه الان گندش در اومده
ماجرا مربوط به مامانبزرگ و بابا بزرگ منه
هردو شوند ازدواج دومشون بوده با این تفاوت که مادربزرگم طلاق گرفته بوده ولی پدربزرگم زن دوم میخواسته
پدربزرگم از اون زنش تا اونموقع ۴ تا بچه داشته و بعدم ۲ تا دیگه از اون زنش و ۲ تام از این زنش (مامانم و داییم)
داره
و کلا این دوتا خانواده رو هیچوقت باهم رو در رو نکرده و هیچوقت هم یگه دو ندیده بودم تا اینکه
پدربزرگم چهارشنبه فوت میکنن
مراسم خاکسپاری پنج شنبه بود
منو و مامانم و همه کلا اولین بار بود که فامیلای پدربزرگم مثل داشت و اینا رو میدیدیم
البته با عموهای مامانم مادربزرگم ارتباط داشت ولی مامانم میلی وقت بود ازشون خبر نداشت
ما رفتیم برای خاکسپاری و من داییام و خاله های جدید مو از دور دیدم
نه من نه مامانم حتی ی کلمه هم باهاشون حرف نزدیم
و دایی خودمم ایران نیست
حس عجیبی دارم
دلم میخواد اونا برام بشن خاله های نداشته ام و ۳ تا دایی جدید
کاش بشه