خوب اول از همه بگم
من خیلی خجالتیم و دوستای زیادی ندارم
یعنی تاکسی سمتم نیاد من همیشه خدا تنها میمونم
دیگه تصمیم گرفتم خودم پیش قدم شم
امروز با فامیلای مامانم رفته بودیم بیرون
بعد یه دختری بود ازم ۲ سال کوچیکتر همیشه تومهمونی ها یا عروسی چیزی میدمش ولی حرفی باهاش نزده بودم
امروز خودم پیش قدم شدم رفتم کنارش ازش چند تا سوال پرسیدم
و اونم جواب کوتاه داد...
هدف من فقط این بود باهاش ارتباط بگیرم و دوست شم
فک نکنید فضولی چیزی باشم
ولی چرا اون جوابای کوتاه داد؟
من ازش در مورد رشتش و مدرسش پرسیدم
هفف
احساس میکنم خیلی تنهام
الانم از خودم ناراحتم
نمیدونم چرا
ولی در عین حال خشحالم که ترسمو شکست دادم
نظر شما چیه؟
بگید لطفا