داریم آشنا میشیم
مادرش با عمم آشنا شدن معرفی بودیم بهم
من هنوز خودم تکبیفم مشخص نیست میخوام چند ماه راحت آشنا بشیم بعد
خانوادش ول نمیکنن
دختر عموش بچش دانش آموزمه زنگ میزنه صمیمیت بیجا داره
زیاد موافقت نکردیم بیان خونه خودمون با مادربزرگم اینا اشنا بشن
(با مادربزرگ بزرگ شدم)
بچه ها رو میبریم اردو
مادرش دختر عموش شالو کلاه کردن بیان اونجا
خیلی زشته جلو همکارا
عمم مدیر تو مدرسه ولی اعصابم خورد شد
نمیدونم چی بگم
حالا نوه خاله دختر خاله اینا فالوم مرده بودن قبول نکردم
چقدر زود تحویل میگیرن خودشونو حس خوبی بهم نمیدن