نمیدونم چرا دیگه نمیتونم هیچ کدومشونو اونقد که باید دوست داشته باشم دو تا داداش دارم یکی از یکی حال بهم زن تر و بی ادب تر و بی شخصیت تر،مامانم داداشمو از من بیشتر دوست داره ،از بچگی با من درد و دل میکرد من کنارش بودم اما بازم اونو بیشتر دوست داره از بدو تولدم ریدن توی اعصاب و روانم طوری که توی سن کمم افسردگی شدید گرفتم باعث شدن حالم از خودم بهم بخوره باعث شدن به همه ی تواناییم شک کنم بابام نزاشته یکبار پامو بزارم بیرون از در خونه ی سفر نرفتم تو عمرم تبدیل شدم به ی آدم منزوی گوشه گیر خجالتی که تو هیچ اجتماعی تحمل ندارم بابام به مامانم خیانت میکنه چند بار توی گوشیش دیدم پدر خوبیه برای من اما نمیتونم دیگه دوسش داشته باشم وقتی با زنای دیگه به مامانم خیانت میکنه ،مامان بزرگم با ما زندگی میکنه ۲۴ ساعت خودشو میزنه به غش ی لقمه غذا از گلومون پایین نمیره مدام نفرین میکنه با اینکه نوکریشو میکنیم ،من میخوام پشت کنکور بمونم برای هدفم اما مامانم مدام تحقیرم میکنه مداااااام سنی ندارم هنوز ،یک کلمه نه از زندگی شانس آوردم نه از خانوادم من که نمیتونم برم و برنگردم آخرش بالا برم پایین بیام خانوادمن ای کاش ای کاش نبودن.