من زیستنم قصه مردم شده استیک تو وسط زندگیم گم شده است
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
آدما حتی اگه بخوان هم نمیتونن نسبت به هم بی تفاوت باشن/صبر میکنم تا صبرم تمام شود، صبر میکنم تا خدای مهربان به من اجازهی انجام کارم را بدهد، صبر میکنم تا از صبرم کوه ها آب شوند، صبر میکنم تا صبر بداند من بر چیزی تلخ تر از صبر، صبر کرده ام
مانده ام سخت عجب از چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
ماه روی تو دیدم و دل از کف من بر باد رفت
خود از یاد بردم ولی روی تو از یاد نرفت
تو کریم تراز آنی که از نظر دور داری پرورده ی خودرایادورکنی به سوی خودکشیده ی خودرایاآواره کنی ماوی داده خودرایابه بلا سپاری کسی را که سرپرستی کردی تو و مهرورزیدی (دعای کمیل)
مرنجان که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به سایه آن درختی رو که او گلهای تر دارد
آدما حتی اگه بخوان هم نمیتونن نسبت به هم بی تفاوت باشن/صبر میکنم تا صبرم تمام شود، صبر میکنم تا خدای مهربان به من اجازهی انجام کارم را بدهد، صبر میکنم تا از صبرم کوه ها آب شوند، صبر میکنم تا صبر بداند من بر چیزی تلخ تر از صبر، صبر کرده ام