رابطه منو نامزدم خیلی بده و هرروز جنگ و دعوا داریم
و منم طبق معمول افسردگیم برگشت
یا فقط خوابم
یا اصلا حوصله هیچکسو ندارم
به خودم گفتم دیگه بسته از فردا شروع کنم ورزش کنم کتابی چیزی بخونم
یکم مفید زندگی کنم
به مامانم گفتم میشه فردا بریم کتاب خونه کتاب بگیریم؟
کتابی بگیریم حداقل یکم علمو دانشمون زیاد شه
گفت یادته رفته بودی مشاوره ازدواج برای عقد و این چیزا؟
گفتم آره
گفت بگیر اونا رو بخون
حداقل با نامزدت خوب باشی
منم بهم برخورد
گفتم اول باید خودت بخونی رابطتت با بابام یکم بهتر شه
هر روز دعوا دارید
گفت کاش زندگی شمام مثل ما بشه
منم گفتم خدا نکنه زندگیمون مثل شما باشه
اینو به دشمنممم آرزو نمیکنم
والا باهم میرید بیرون میای میگی پیش باباتم خجالت میکشم راه برم
بابام میاد میگه خجالت میکشم پیش مامانت راه برم از بس فلان کار میکنه
بعد گفتم حداقل منو نامزدم کنار همیم میریم بیرون پیش هم خجالت نمکشیم
آره دیگه
تمام حرفایی بدی که در مورد بابام زده بود رو بهش گفتم
گقتم یادته فلان میگی راجبش و اینا؟؟
هیچی دیگه الانم قهره
به درک