سلام دوستان
دیگه از همه چی خسته شدم
شوهرم اصلا نمیتونه راه و هدف خودش رو تو زندگی انتخاب کنه
مثل اینکه از نظر ذهنی در سن 18 سالگی خودش مونده و حسرت نگرفتن دوست دخترش
هر روز هر صبح ترانه های غمگین با اسپیکر باز میکنه با محتوای از دست دادن عشق قبلیش و اینکه نمیتونه فراموشش کنه و منم هرچقدر بهش میگم اعصابم رو داغون کردی باز ادادمه میده کارش و شدتش رو بیشتر میکنه
از طرف دیگه منو بچه هام رو همیشه زجر میده و احساس مسئولیتی در قبال منو بچه هام نداره و حتی دکتر هم مارو نمیبره و اگه بخوایم بریم دکتر انقدر دعوا راه میندازه که مثلا پولای من رو چرا الکی خرج میکنین و اینا و مجبور میشیم همیشه دروغ بگیم و پنهانی جایی بریم
و بعض ی وقتا هم انقدر مهربون میشه که میگم پس چیشده چرا خوب رفتار میکنه باهامون و بهش شک میکنم
اصلا نمیتونه باور کنه که الان زن و بچه داره و باید گذشته رو بزاره کنار هرچی بوده گذشته چون دوس دختر زمان بچگیش با دوتا بچه طلاق گرفته همش چشمش دنبال اونه و از دیگرون هم میشنوم که اونم چشمش دنبال شوهرمه
از این احساس دوگانگی خسته شدم
خودم دوتا بچه دارم ولی نمیخوام به خاطر اونا طلاق بگیرم و آیندشون رو نابود کنم چون با شوهرم همیشه ناراحت هستن و هیچ حمایتی ازش ندارن
دیگه درمونده شدم و مریض
همش مریضم و قلبم درد میگیره چون اصلا هیچ محبت و عاطفه ای ازش دریافت نمیکنم