2777
2789
عنوان

کمکم کنید

59 بازدید | 2 پست

سلام توی خانه ما چند وقت پیش یک گربه خیابانی با بچه هایش اومد ما خونمون بازسازی شده  و خونه قدیمی مون یک خرابه اش توی حیاط مونده  و اون قسمت توی حیاط ه، ولی عضو خونه ی بازسازی  شده نیست  این گربه تازه هم زاییده بود و ما اون خونه قدیمی رو کرده بودیم انباری حالا در اون خونه قدیمی ه  یک شیشه شکسته داشت و گربه و بچه هاش رفته بودن داخل و توی انبار زندگی میکردند  و بچه هاش خیلی کوچک بودن  چند وقت گذشت ما کاری بهشون نداشتیم  ولی اونا بلاخره از ما میترسیدن بخاطر همین ما بهشون نزدیک نمی شدند حالا یک روز مادرم رفت انباری  دید انباری بهم ریخته س انباری چیز های سبک وزنی داشت بخاطر همین بچه گربه ها با این وسایل بازی میکردند و انبار رو بهم ریختن مادرم اون روز گربه مادره رو با جارو ترسوند و گربه فرار کرد رفت روی سقف خونه  کلا مادرم اونو نزد فقط اونو ترسوند  تا از اینجا بره من خیلی ناراحت شدم ولی خب نمی توانستم حرف بزنم  بچه گربه ها چون زور نداشتن نمیتوانستند برن سقف  مادرم فکر کرد مادره جا رفته پیدا کنه  بخاطر همین دیگه به بچه ها کاری نداشت خلاصه گربه مادره رفته جا پیدا کنه و بعد ما حیاط پشتی خونه بازسازی شده داریم  یک حیاط خیلی کوچک اما سقف نداشت و گربه مادره رفت اونجا پرید مادرم وقتی دید این  گربه اومد حیاط پشتی دیگه کاری باهاش نداشت چون مادرم از این عصبانی شده بود که انباری رو بهم ریخته بودن بخاطر همین بود و دیگه گربه مادره وقتی اومد حیاط پشتی دیگه مادرم کاری باهاش نداشت اما مشکل اینجا بود که گربه بچه ها مونده بودن توی خرابه حیاط یعنی مادره حیاط پشتی بود و بچه ها حیاط جلو  و مادره عصر همون روز چون  گربه مادره از  از بالای  سقف مییومد و بچه هاش رو صدا میزد  درسته شاید نمی فهمیدم چی می‌گفت اما  ترس رو توی چشمای بچه ها ش دیده بودم تا عصر بدون مادرشون بودن  به شیر مادرشون  نیاز داشتند خیلی بچه بودن  اما من بیشتر میترسیدم چون من توی خونه قدرتی  ندارم که بخوام صحبت کنم و اعتراض یکم بابت این کار بخاطر همین فقط نگاه میکردم خورده گربه چهار تا بچه داشت اولی  توی همون وقتی مادرش رفت خودش هم تونستم از دیوار بره بالا بخاطر همین با مادرش توی حیاط پشتی بودن. سه تا مونده بودند عصر مادره چون میترسید دیگه نیومد پایین  از بالا بچه هاش رو صدا میکرد  دومین بچه با کمک مادرش از دیوار پرید  و دیگه دوتا مونده بودن توی خرابه مادره صبح ها حیاط پشتی بود و دو تا اولی شیر میداد و شبا هم وقتی میدید کسی توی حیاط جلویی نیست می پرید و به دوتا شیر میداد اما من یواشکی بعضی مواقع اونو می‌دیدم اما دو تا گربه حیاط جلویی فقط شبا مادرشون و می‌دیدن و روز ها بدون مادر بودن  می‌دیدم  وقتی مادر شون می آمد  چطوری صداشون بلند میشد معلوم بود خیلی ذوق میکردند حالا یک روز یکی از بچه ها هم نمی‌دونم چطور با مادرش رفت حیاط پشتی مونده  بود یک گربه که هر  روز جلوی چشمام  می‌دیدم چطوری تلاش میکرد   تا از دیوار بره بالا و چون مادرش فقط شبا مییومد خیلی تنها بود   حالا امروز میخواستم برم کلاس که ماشین توی حیاط جلویی بود مادرم تا ماشین رو در آورد بیرون توی خیابان  منم عجله داشتم داشتم در خونه رو می بستم بعد  بچه گربه رو زیر ماشین دیدم فکر کردم  در میاد بیرون چون وقتی ماشین رو روشن می‌کنی دیگه گربه می‌ترسه میاد بیرون چون یک بار هم اینجوری شد و گربه اومد بیرون منم فکر کردم میاد بیرون  نگو اون می‌خواسته بیاد بیرون ولی همین که منو دیده ترسیده بود چون بچس فکر کرد ه بود باید قایم بشه مونده بود زیر ماشین منم حاضرم قسم بخورم اگر میدونستم در نمی یاد به مادرم میگفتم گربه زیر ماشینه بخدا  اصلا یک لحظه هم این فکر به من نرسید که به مادرم بگم گربه زیر ماشینه  گفتم که حالا بیرون از خونه توی خیابان هستیم گربه آزاد میشه می‌ره با مادرش  منم فراموش کردم اصلا همه چی در یک لحظه اتفاق افتاد  و چون عجله داشتم اصلا به فکر م نرسیده بود  که گربه زیر ماشینه مادرم اونو زیر میگیره 😭 بعد ما نه چون عجله داشتم خیلی دیگرم شد اصلا صدایی نشنیدم که بچه گربه رو زیر گرفتیم  😭و مادرم هم توجه نکرد رفتیم من  اصلا تازه خوشحالم شده بودم گفتم الان که بچه گربه از خونه بیرون اومده  شب می‌ره پیش مامانش  وقتی از کلاس اومدم  خواهرم بهم گفت  که وقتی منو رسوندن برگشتن دیدن بچه گربه همون جای ماشین مرده حاضرم قسم بخورم که بخاطر اینکه عجله داشتم   این اتفاق نیافتاد بلکه واقعا هر چی اون لحظه رو بخاطر مییارم  حتا یک لحظه هم فکر نکرده بودم این اتفاق میافتد وگرنه به مادرم میگفتم  وقتی ماجرا رو شنیدم همه چی رو بخاطر آوردم و به مادرم گفتم ماجرا رو گفت چرا بهم نگفتی گربه زیر ماشین منم گفتم فکر نمی‌کردم اون لحظه همچنین اتفاقی بیافتد  حالا مادرم  با بقیه خانواده ام الان بیرون و من تنها توی خانه دارم گریه میکنم یاد اون روز های آخر عمرش میوفتم  چطور ی لاغر و تنها شده بود  چون مادرش  فقط شبا می آمد نباید اینجوری میمرد و من میخواستم با خانواده ام برم بیرون  تا همه چی رو فراموش کنم اما نذاشتن  و من اول وقتی شنیدم مرده ناراحت شدم اما گریه نکردم ولی همینکه ماجرا رو بخاطر آوردم الان دیگه نمی توانم بدون عذاب وجدان بگذرم 😭😭😭

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز