من موندم زنجان خونه مادرشوهر شوهرمم رفته یزد برای کارش
مادرشوهرم خودشو جان فدای چهار تا پسراش میکنه بجز شوهر من
همش انگار شوهر من بچه ناتنیشه
همش دلش میخاد شوهرم بمیرد
بخدا راست میگم
ولی بقران شوهرم خیلیییی خوبه باهاشون
الانم مادرشوهر میگ خوب شد من باز بچه دارم وگرنه با امیر دق میکردم و میموندیم تو کوچه ازش چیزی درنمیاد
( شوهرم خرید برای خونه کرده با کارت برادرزاده ش و یادش رفته پول برادرزاده شو بزنه الان تو راهه گفت بریم میزنم برای این مادرشوهرم اینجوری میگ)