2777
2789

من موندم زنجان خونه مادرشوهر شوهرمم رفته یزد برای کارش

مادرشوهرم خودشو جان فدای چهار تا پسراش میکنه بجز شوهر من

همش انگار شوهر من بچه ناتنیشه

همش دلش میخاد شوهرم بمیرد 

بخدا راست میگم

ولی بقران شوهرم خیلیییی خوبه باهاشون 

الانم مادرشوهر میگ خوب شد من باز بچه دارم وگرنه با امیر دق میکردم و میموندیم تو کوچه ازش چیزی درنمیاد

( شوهرم خرید برای خونه کرده با کارت برادرزاده ش و یادش رفته پول برادرزاده شو بزنه الان تو راهه گفت بریم میزنم برای این مادرشوهرم اینجوری میگ) 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792