2821
2789
عنوان

گذشته تلخم💔

1194 بازدید | 49 پست

من و شوهرم حدود سه ساله پیش اومدیم سر خونه زندگی خودمون دو سالم توی عقد بودیم شوهرم و خانوادش توی عقد باهام خیلی خوب بودن همین که دو ماه از ازدواجمون گذشت بحثامون شروع شد با خانواده شوهرم. و برادرشوهرم توی ی حیاط زندگی می‌کنیم شوهرم هر بار موقع بحث یکی از اعضای خانواده‌اش رو میاورد بالا سرم اونا هم به جا نصیحت فحش0م میدادنتا اینکه یه روز بحث کردیم انقد شوهرم و مادرش برام گفتن که دیگه نمیتونستم تحمل کنم برداشتم رفتم خونه بابام بعد چند روز شوهرم اومد دنبالم با منت وقتی اومدم خونه رفتم سر کشکو طلاهام دیدم طلاها نیس یه سرویس کامل 7 تا النگو دو تا انگشتر و یه پلاک زنجیر داشتم همرو خودشون خریده بودن به شوهرم گفتم کو طلاها گفت به موقعش بهت میدم

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

هر دفعه بهش میگفتم همینو میگفت تا اینکه یه شب عروسی یکی از فامیلامون بود منم رفتم پیش مادرشوهرم میدونستم اون قایم کرده گفتم بی زحمت طلاها و بدین دیدم تو جوابم گفت نمیخوام بدم میخوام خودم دستم کنم گردنم کنم مگه تو سند ازدواج تو اسمی از طلا اومده من گفتم آخه چرا مگه واسه تو مردم دادین که ببینن دیدم میگه آره واسه مردم دادم الان نمیخوام بدم میخوای پاشو برو از این زندگیدیگه اومدم زنگ زدم به شوهرم گفتم چرا مادرت اینطوری میگه بیا بگیر میخوام بپوشم واسه امشب عروسی اون دیدم میگه آره همونی که مامانم گفته طلاها رو نمیدیم هر کاری دلت میخواد بکن. از اون روز بود که اونا تو حیاط شدن دشمن مادرشوهرم میومد توی حیاط می‌نوشت تا من رد میشدم سلام میکردم جواب نمی‌داد شوهرم رو نمیذاشت خونمون غذا بخوره یه شب جیگر داشتن یواشکی از در. دیدم داره ب مادرشوهرم میگه چی ی


بگم به اون مادرشوهرم گفت بگو اگه میخوای بیا نمیخوای نیا شوهرم اومد دقیقا همین بهم گفت منم گفتم نمیام 

گفت نیا من میرم برام مهم نیس تا از خونه رفت بیرون تمام اینارو برا مادرشوهرم تعریف کرد اونم گفت مرگ بخوره نیاد خودت ساعت 7 اینجا باشی از اون روز تا شوهرم میومد خونه من از این ور سفره رو پهن میکردم اونا سریع دختر خواهر شوهرم رو می‌فرستادم دنبالش واسه نهار یا شام مادرشوهرم هر جا می‌نشست میگفت عروسم بده غذا نمیپزه زندگی نمیکنه شوهرم منو تو خونه میزد مادرشوهرم میگفت آفرین اینجور زنار باید زد هنوزکمشه پدرشوهرم همش در کوچمون ب


غیبتمو می‌کرد باز فامیلام ب گوشم میرسونتا اینکه یه روز دیگه واقعا صبرم به سر رسیده بود ده روز به عید نوروز بود شوهرم باهام خیلی بود من تو اتاق بودم اون تو حال هعی میومد میگفت چقد داغون شدی پاشو برو دیگه پاشو برو ک به قول مامانم هفتاد بلا دنبالت باشه گفتم بیا بریم کفشام خراب شده کفش بخریم میگفت خودتو بکشی نمیخرم به قول مامان و بابام عروس نو تا 5 سال لباس داره هیچییی برام نمی‌گرفت البته اجازه ای هم نداشت دیگه نتونستم تحمل کنم این بار ب قصد طلاق رفتم خونه بابامدنیه روز مونده ب سال تحویل رفتم حدود ده روزی بود ک اونجا بودم یه روز من دلم گرفته بود داشتم تو اتاق گریه میکردم مامانم باهام گریه میکرد که بابام از در اومد تا جایی که تونست من و مامانم رو زد انقد زد که دماغ مامانم به یه طرف کج شده بود منم چشمم کبود شده بود مامانم خیلی پشتم بود هوامو داشت ولی بابام اصلا از همون قدیم ک خونشون بودم میگفت اگه ازدواج نکنی خبری از درس نیس باید بیای باهام کار کنی همیشه تو جمع خونوادش منو مامانم رو کوچیک میکرد

دیگه بعد اون شوهرم خیلی بهتر شد انگار خدا برام معجزه کرد و با خانواده شوهرم چنان کرد که الان پدر شوهرم 6 ماهه تو خونه افتادس.مادرشوهرم نمیتونه پاش رو از خونه بزاره بیرون همش گریه میکنن که مگه خدا کمکمون کنه شفاش بده بازم من به این راضی نیستم خیلیم براش غصه میخورم چون دکترا گفتن چند ماهه دیگه بیشتر زنده نیس ولی میدونم مطمئنم دارن چوب اون رو اشون رو میخورن که این همه عذابم دادن

2824
2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

جهیزیه

malakehhh | 11 ساعت پیش
2791
2779
2792