دیشب ساعت دوازده و نیم خوابم برد و نتونستم حسابان رو تا صبح جمع کنم.کلی تست نزده مونده بود و امتحانات دبیرمون هم همیشه سختن. صبح که بیدار شدم گفتم خدایا چرا تا صبح نمردم که الان برم و صفر بگیرم برگردم. بعد از امتحان هم همه ی درسخون ها جواب های امتحان رو گفتن و همش خندیدن که تو غلط نوشتی.تا آخر زنگ دعا می کردم نیوفتم. آخر زنگ برگه ها رو بهمون دادن و نفر دوم کلاس و ۱۹ شده بودم:)))) کلی از جواب هام هم درست بود و نصف کلاس یهو غلط داشتنش. بعدش هم زنگ فارسی دبیرمون یهو وسط درس بهم زل زد. ترسیدم و فکر کردم مثل دبیر دیروزمون قراره تخریبم کنه.ولی یهو گفت خوبیی عزیزم؟ چقدر صدات رو دوست داشتم!! بچه ها می دونستید فلانی پادکست می سازه؟! من پادکست سال تحویلش رو شنیدم و عاشقش شدم!:))) کل کلاس هم تایید کردن و یه سری دوستام گفتن اتفاقا ما هم پادکست هاش رو دنبال می کنیم و همه واسم دست زدن😭💗به خدااا هنوز باورم نمیشه....کل امسال بهم بد گذشته بود ولی امروز چقدر روز عجیبی بوود:))))))