اگه حوصله داشتیم تاپیکای قبلمو نگاه بندازین؛توضیح دادم ک سره چی بحثمون شد و شوهرم گفت دیگه نه من میام خونه ی بابای تو، نه تو برو خونه بابای من…
تا اینکه امروز گف ببریم سوغاتی مامانم اینارو بدیم بهشون؛ منم گفتم عزیزم ما از سفر اومدیم درستش اینه ک اونا بیان دیدنمون(روز اول عید ما رفتیم خونشون)دیدم دوباره داره کولی بازی درمیاره چون حوصله کش دادن دعوا نداشتم رفتم
رفتیم خونشون اصلاااا استقبال گرمی نداشتنو یه تشکر خشک و خالی کردن از سوغاتیا؛منم خودمو با میوه و سریال و این چیزا مشغول کردم اصلا به روی خودم نیاوردم ک ناراحتم؛اونام حتی یک جمله باهام صحبت نکردن؛چون انتظار دارن من همیشه آویزونشون باشم و خودجوش خودمو بندازم بین بحثاشون؛ در کل انگار عارشون میاد ک اونا پیشقدم باشن تو هر موضوعی…
خودشون ک ب درک! خیلی وقته بهم ثابت شدن…
دردم شوهرمه ک هیچووووقت حق رو ب من نمیده و هیچوقت ازم دفاع نمیکنه؛هیچوقت گله نمیکنه چرا چنین رفتاری داشتین باهاش؟! وقتی اومدیم خونه مشخص بود ناراحتم هی گف چیشده؟! منم گفتم هیچی؛گف اخه حس میکنم یه چیزیت هست؛منم گفتم ادم درد دلشو به کسی میگه ک اهمیت بده…دیگه حرفی نزد.
چجوری رفتار کنم که ازم در مقابل خونوادش دفاع کنه؟
خیلی رفتاراش برام اذیت کنندس