خونه نسازه و بندازتت تو خونه مامانش
یه اتاق سه در چهاری برای خواب ب ما دادن فقط
تا حرفی از خونه بزنی میگ ساختم میگ خونه بابامو ساختم دیگ
میگم اون یرای اوناس برای ما چی؟
میگ ما لازم نداریم بعد پدر مادرم ب ما میرسه
میگم اومدیم پدر مادرت 10/20 سال عمر کردن من این وسط نابود میشم
تو میری یه ماه یه ماه ماموریت میمونی من پیش اینام من هلاک میشم
میگ نمیسازم یا هم تو حیاط مادرش میسازه کاونم با اونت بودن فرقی نداره
مادرشوهرم خیلیییی عوضیه
همش مثل چی بالا سرمه همششش دستور میده میگ چرا اینجور درست کردی چرا زیاد مصرف کردی چرا ال کردی چرا بل کردی..... بچه هام جراعت ندارن برن تو حال همشششش غر میزنه ک بچه ها کثیف میکنن خونه رو نمیدونم پشتی ها رو کثیف میکنن و......
دیروز لباس پسرم دستم بود رفتم آشپزخانه کذاشتم زمین ک غذا رو بزارم
مادرشوهر اومد باز غر زد ک لباس کثیفه نذار تو آشپزخونه گفتم بچه ها ک سرطان ندارن ک تو انقدر نگرانی بعدشم لباس تمیزه اصلا نپوشیدن
خدایی خیلی سخته
حوصله میخاد صبر میخاد تحمل میخاد
من ندارم
من دیگ بریدم
بزارم برم ک بین جدا کردن خونه و طلاق پنجاه پنجاهه نمیدونم کدوم قراره اتفاق بیفته
اگ طلاق باشه که بچه ها رو هم ازم میگیره