از نامزدم بدم اومده یه رفتار هایی داره از همین. الان میگه باید هفته ای یکبار خانوادتون ببینی عروسی نمی گریم ماه عسل نمیریم ۳ چها ر ماه اول رو با مادرم زندگی می کنیم لباس های جلو باز هم تعطیل اصلا قبلا اینجوری نبود شکاک شده خستم کرده
نمیدونم باید چی بهش بگم واقعا اعصابمو خورد کزده مگه الان کسی تو خونه مادرشوهر زندگی میکنه برای جشن عقدم که بزای اینکه اون به غرورش بر نخوره دستور داد خونه من رو بفروشیم من خر هم فروختم حداقل میتونستیم اونجا زندگی کنیم آرزو به دل موندم برم پاه عسل یا یه عروسی خوب برتم بگیره هیچی