وقت است که بنشینم و از غم بنویسم
از عشق، از این وسعت مبهم بنویسم
وقت است که آغاز کنم مرثیهای را
تا آنچه که بگذشت به قلبم بنویسم
چون عصر غمانگیز و غمآلودهی پاییز
ابری شوم هر لحظه و نمنم بنویسم
هی فکر کنم پیش منی بعد کنارت
بنشینم و از درد مجسم بنویسم
آرام تو زخم جگرم را بشماری
من قافیه تا قافیه مرهم بنویسم
از اول شب تا خودِ آرامِ سحرگاه
همپای تو هم گریه کنم، هم بنویسم
دوری زِ من و دلخوشم اینجا که خیالت
موجب شده اینگونه مصمم بنویسم
یک روز اگر یاد تو در قصه نباشد
باید که از این مرگ مسلم بنویسم
تکرار تو زیباست ولی موجب درد است
فرصت بده تا از تو دمادم بنویسم
در این غزلم تا که هوایی نشوم باز
مجبور شدم نام تو را کم بنویسم
غزلبانو#