خیلی طولانی میشه از اولش تعریف کنم دل خودمم نمیاد بنویسم چی بسرم اومده و چقدر تحقیر شدم.لطفا سرزنشم نکنید من خیلی عزت نفس دارم ولی اختیاری از خودم ندارم.بابام حمایتم نمیکنه خیلی شهرمون کوچیکه.شوهرم تو کتک زدن شورشو درآورده از طلاق میترسم ولی دیگه این رفتاراشو هم نمیتونم تحمل کنم.دوتا دختر کوچیک دارم.خدا بابامو نبخشه.
از اینا شوهر و پدر برا بچهامون در نمیاد.منکه زندگیمو با علاقه هم شروع نکردم کلی هم بهم تهمت زد...خدا از بابام بپرسه که باهام اینجوری کرد من بهترین موقعیتا رو داشتم همه خاستگارامو الکی رد میکرد مامانم که صحبت کرد دخترت دانشگاش تمام شده موقعیتا خوبشو خراب نکن.از پیش خودش این احمق هیچی نداری رو قبول کرد
من اصلا موندم چیکار کنم همین جایی رو ندارم برم.خونه هست ولی پشتوانه ای که مواظب بچهام باشه ندارم.کاش خدا خونه ای رو زمین داشت برای ما بی پناه ها که میرفتیم پیشش.من از پس خودم تنهایی برمیام ولی دوتا بچه رو نمیتونم خونه بابام از محل کارم خیلی فاصله داره