دوتایی باهم زندگی میکنیم
ده ساله پدرم فوت کرده . منم دلم میسوخت هرجا میرفتم باهم میرفتیم حتی باشگاه و استخر و .. طوری شده بود من دیگه هیچ دوستی نداشتم. عین زنو شوهر مدام باهم بودیم تو کارای خونه کمک میکردم هرجا میخواست بره میبردمش . از تفریح تا دکتر و .. هرچی داخل خونه خراب میشد پیگیری میکردم. الان دیگه شدم ۲۷ ساله
دیدم عمر و زندگی خودمرفته.. نه دوستی دارم نه مادرم دلسوزم بود بگه تو فکر زندگی خودت باش از جوونیت استفاده کن . همش میگفت چیکار واسم کردی؟ . یه باردلمو بدجور شکست. با طلبکاری و عصبانی گفت فکر کن شوهر کردی همههه چی صفر تا صد خونه وظیفه توعه! تیر آخرم وقتی زد که داخل جمع دوستاش جلوی من گفت بچه از دشمن بدتره دشمن یه بار ضربه میزنه بچه ولکن نیس
از اون روز خیلی زده شدم. حتی دلم نمیخواد سیزده بدر باهاش برم بیرون . میگه زانوم درد میکنه دیگه نمیشینم غصه بخورم . دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم تا میام حرف بزنممیگه فلان وسیله خراب شده و زانوم درد میکنه فلان چیز تو خونه تموم شده و .. الی اخر . با دوستم میخوام برمبیرون میگه چی میشه منم بیام🫤
حق دارم بنظرتون؟