هفت ساله پیش شوهرم بشدتتتتت خیانت میکرد حتی یه بارم اومد خونه منو پیچوند و یه کاندوم برداشت رفت گفت میرم دکتر از اون روز دیگ حرفی نزدم بچه بودم سکوت کردم
تا الان از این موضوع حرف نزده بودم ریخته بودم تو خودم
دیگ گذروندم
چند روز پیش سر اینکه خونه رو از مادرش جدا کنه دعوا کردیم
منم به دوستم ک شوهرم گفته بلاکش کن گفتم و درد دل کردم گفتم شوهرم بره ب درک و بمیره من بخاطر بچم موندم و حتی گفتم بابام میگ طلاقتو بگیر و.......
و شوهرمم پیامارو تو سطل زباله دید و کتکم زد ک مگ چی برات کم گذاشتم ک گفتی بمیره.... و چرا بابات گفته طلاق و......
با هم سردیم همش بهم تیکه میندازه میگ بجای ب درک گفتنت برو فلان کارو بکن و... اصلاااااا حرف نمیزنیم میره خونه مامانش میخابه و......
امروز تو راه خونه مامانم بودیم باز تیکه انداخت
منم زدم ب سیم آخر
گفتم من این تخریب ها رو هفت سال پیش تجربه کردم
وقتی جلو چشم کاندوم میبردی
وقتی ب دختره میگفتی من نمیگرفتم مامانش بزوررر انداخت بهم
و حتی به جن ده ها میگفتی ب مامانم میگم بیاد خاستگاریت و عکس لخت تو حموم میخواستی ازشون و ....
گفت آره دیگ حرفی نداری بگی ک
گفت یادم نمیاد والا
باز ادامه دادم گفت اصلا خوب کردم
گفت میخایی اینجوری گندتو بپوشونی؟
اومدم خونه مامانم عیدو تبریک بگیم
تو راه گفت چاییتو بخور بلند شیم
منم گفتم شام میمونم
گفت بهم میگم بلند میشیم
خلاصه اومدیم حس میکرد برای قهر اومدم دیگ دید جدیم سعی کرد پبش خانوادم بگه بخنده باهام و....
الان بنظرتون از ترسش بود این خوش اخلاقیش؟؟