اولیش برا زمانی هست که خیلی بچه بودم کنار مادر بزرگم ایستاده بودم و یک لحظه نگاهم به سقف خونه مادر بزرگم افتاد یک موجود عجیب که یک عصا دستش بود و با پیراهن سیاه که به من نگاه میکرد جالبه بدونین مادر بزرگم تعریف میکرد وقتی مادرم کوچیک بود خونه اتیش میگیره مادر بزرگم میبینه یک موجود سیاه جلو مادرم ایستاده اتیش بهش نخوره مشخصات موجودی که دیدم با مشخصات اون موجود یکی بود
دومیش وقتی بچه بودم من یک حفره توی قلبم داشت نمیدونم برای چی بود یک بار توی هتل مشهد بودیم من توی خواب یک لحظه روحم جدا شد رفتم خونه خودمون تو اشپز خونه یک چیزی از پشت پیراهنم رو گرفت یک لحظه از بهشت رد شدم فرشته ها رو دیدم و زیبا ترین جایی بود که نمیتونم توصیفش کنم وارد باغی شدم یک پیرزن چادری که انقدر پیر یود کمرش خم شده بود کلی نصیحتم کرد که بیشتر به پدر و مادرم ربط داشت
سومیش مال پنج سال پیشه من توی مسجد جمکران بغل پدرم ایستاده بودم و دستای پدرم رو گرفته بودم یک لحظه یک ادم خیلیییی بلند و زیبا و جذاب بغلم دیدم با پیراهن و لباس های قدیمی ولی سایه نداشت!!!! سایه من و پدرم روی زمین بود ولی اون نه پدرمم چند بار بعدش گفت من ندیدم اصلا همچین کسی رو و قدش از همه ادمای اطرافمون تا چشم کار میکرد بلند تر بود یک شکلات بهم داد و یک لبخند بهم زد دو قدم رفت جلو و جلوی تخم چشمام غیب شد؟!!!!!!!!
شما هم بگین