اینجوری شد که برای اون سنگه نقشه کشیدن.
رفتن پس نقی شون که یه داستانی بسازن
فهیمه فکر کردن رحمت واسه اون اومده بازم 😂
ولی به نقی گفتن داستان اینطوری هست که به خونه تو پهباد حمله کرده چون تو سیاسی آدم هستی
نقی هم هزار بار از ارسطو تشکر کرد بی خبر از اینکه اینا نقشه دارن
بعد هم اینا رو دعوت کرد فردا شب خونشون بیاد با زن مریخیش.
و اینکه نقی به ارسطو گفت اون شب تو چایی چی ریختی چون که من اصلا حالیم نبود چی میگفتم.
انگار زن ارسطو خیلی حیله گره. تو چایی نقی چیزی ریخته بود.
حالا نمیدونم ارسطو فهمید یا نه