آخ آخ خواهر اگه بدونی منم یه شوهرسادیشمی دارم لذت میبره از حرص خوردنم. امروز به حدی بااعصاب وروانم بازی کرد که خدا میدونه سریه مسیله ای که تواین عیدیه چندبارراجع بهش حرف زدیم و پرونده شو مثلا بستیم باز داشت موضوع رو باز میکرد و مسیله جدید میساخت که بااعصاب من بازی کنه هرچی میگفتم ساکت شو بسته ولم کن اعصابم نمیکشه خستم کردی مگه میفهمید؟؟؟ انقدر گفت گفت گفت
آخر یه ظرف از رو کابینت برداشتم رفتم بالا سرش هوارزدم گفتم ولم کن روانیم کردی باهمین می کوبم تو سرتاااااا
بعد پاشد اومد آشپز خونه یه دونه خوابوند توگوشم
منم گفتم بیا بزن بیا
والا
میگه داد نزن داد بزنی میزنم
گفتم چندبار گفتم خفه شو تمومش کن؟ وادارم میکنی داد بزنم
لعنتی آشغال انقدر از دستش خسته ام که حد نداره
کاش اون موقع این قرص و یادم بود میخوردم