دیگه دارم از خودم میترسم هر کی عمیقا ناراحتم میکنه یجورایی دلمو میشکنه
بطرز عجیبی مریض میشه
ی بار انقد از مادرشوهرم ناراحت شدم انقد دلم شکست روز بعدش رفتم دیدم راه نمیتونه بره شب قبل خیلی نفرینش کرده بودم اومدم خونه گفتم خدایا غلط کردم
ی سری پدرشوهرم باعث شد ما ضرر کنیم مالی یجا و دلمو عجیب شکست اومدم خونه انقد دلم شکسته بود بیصدا اشک میریختم ی تابلو ایه الکرسی داریم تو خونه همش نگاش میکردم با خدا حرف میزدم گفتم دیدی تو ناراحتشون کنه
نصفه شب ی دفعه درد میاد سراغ پدرشوهرم بدون هیچ بیماری زمینه ای بعد کارش ب جراحی میکشه
صبر کنین بقیه شو الان میگم