مامانم اینا بعد چند روز اومدن خونمون منم پا به ماهم بیچاره شوهرم ناهار درست کرد ،خواهر عمل کرده بود ندیدم بودم ،از اول که نشست گفت بریم بریم
چون داداشش زنگ زده بود عصر مبخوان بیان عید دیدنی یعنی داشت خودشو میکشت
حالا داداشش سالی یبارم بزور میاد
سر سفره تا ناهارش تموم شد گفت بريم شوهر من هنوز داشت غذا میخورد فکر کن من اینو بگم برای زایمانم بمونه
وای صد سال سیاه
استرسی و پر از تنش